خیره خیره نگاهم نکن...

خیره خیره نگـــاهم نکــن ...

چشــم هایم دیگر سگ ندارد که آب دهان هــارت را برایش راه بیندازی

گرگی درونش خفـــــته است

حواســـــت باشد ... میـــــدرد !


/ 207 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابلی ریکا

پرسید رو به راهی ؟ گفتم آره ... اما نفهمید رو به همان راهی بودم که از آن رفته بود . .

بابلی ریکا

عاشقش بودم کولش کردم که خسته نشود پیاده که شد . گفت عجب خری بود ! ... [گل]

بابلی ریکا

دل است دیگر ... یا شور میزند ... یا تنگ میشود ... یا میشکند ...آخر هم مهر سنگ بودن ... میخورد روی پیشانی اش ...! [گل]

بابلی ریکا

طناب را به گردنم انداختند . گفتند : آخرین آرزویت؟ گفتم : دیدن عشقم ! گفتند : خسته است تا صبح برایت طناب بافته .. [گل]

بابلی ریکا

از زندگی آموختم : هیچ کس شبیه حرفهایش نیست ! [گل]

بابلی ریکا

کارگر خسته ی فقیری سکه ای از جلیقه کهنه اش در آورد؛ تا صدقه دهد , جمله ای را روی صندوق دید, ناگهان منصرف شد : " صدقه عمر را زیاد میکند [گل]

بابلی ریکا

از زندگی آموختم : هیچ کس شبیه حرفهایش نیست ! [گل]

بابلی ریکا

قصه خوب بودنت را به کسی نمیگویم این روزها چشم حسود به دود اسپند عادت کرده ! ممنونم ازت ساناز

سانااااااااااااز

دمتتتتت گررررررررررررررم.بابا ایوووووووووووول.عااااااااااااااااااااااالی بود همشون.......................